ریخت به هم
تـو نبودی بخدا، تاب و تـــــوان ریخت به هم
در رَفِ پنجره ی چشـْــم، جهان ریخت به هم
امشب ای مـــــاهِ بلــــندم به کـــجا مهمانی؟
وایِ من..! حوضچه و آب روان ریخت به هم
کس نپرسید چــرا ظلمتِ مطلق شــده شب
جزدلِ من و کمی، خواب شبان ریخت به هم
قســم ات می دهم از ابــر بــُـرون آ، مهتاب
شد غزل حرف دل و، سـرّ نهان ریخت به هم
عاشقم کــرد دو چشمت به کـمی ناز... ببین!
از فـــراقت به خــدا قوت جان ریخت به هم
پیرشد طفلِ دلم بس که به سوی تودو دست
کرد بــاز و نرسید، از غـــم آن ریخت به هم
وای بــر ظلمتِ شبــــهای بلندت.... "شیدا"..!
ماه در هـاله شد و چـرِخ زمان ریخت به هم
کپی با ذکر منبع و حق چاپ محفوظ
برچسب:
نویسنده: رضا رضاپور